|
و باز نگاه
از كنار ـ بانك رد مي شوم
مكث مي كنم
نگاهم به صندلي مي افتد كه دو ماه ـ پيش آن جا نشسته بودم
او هم نشسته بود
پوتين هاي ـ خردلي اش را پوشيده بود
هيچ وقت ـ خدا بندهايش را نمي بست
مثل ـ هميشه پايش را تكان مي داد
مي گفت سندرم است..از دو سالگي با اوست
همان جا بود كه شرط بستيم
شرط بستيم كه اگر كمك كنم سندرمش را از بين ببرد ، هر چه خواستم دو دستي تقديمم كند
او نخواست
ولـــــــــــي من خواستم
خواستم كه به خودم كمك كنم
خواستم كه اين تجربه ي دو ماهه ، دو سال مرا به جلو بيندازد
خواستم كه باشم
خواستم كه اگر نشد دو نفري اين جاده را به انتها برسانيم ، خودم يك تنه تا نيمه ي راه بروم
كه روزي به خودم نگويم چرا رفيق ـ نيمه راه ـ خودت بودي؟ خواستم به اين راحتي فراموش نكنم
به اين راحتي نگذرم
در حالي كه اووووووو گذشت
چون نمي خواست
من ماندم من مثل ـ يك مرد در جاده ماندم تنها،ولي باز ماندم
او رفـت
او توانايي ـ تحمل ـ اين راه ـ پر پيچ و خم را نداشت
ضعيف تر از آني بود كه فكرش را مي كردم
هـ مــــــــــــ ـان بـ هـ تـ ر كه رفت
و حال من ديگر در اين جاده نمي مانم
آن چيزي كه بايد مي فهميدم ، فهميدم
./من سهم ـ خود را با آغوش ـ باز گرفتم
*ـ مي گويم جايي براي ـ نفــــــــــــــس كــــــــــــشـيدن سراغ نداري؟
مي گويد: اگر يافتي ، من را هم بي خبر مگذار
مي گويم جايي براي ـ فرياد چه؟
مي گويد:مي خواهي چه كار؟؟فرياد بزني؟؟كه چه شود؟
راست مي گفت مني كه جرات فرياد زدن ندارم ، همان بهتر كه سكوت كنم
*ـ اگر مي خواهي از خودت دفــــــــــــــــاع كني ، الان وقتش است
به هم بگرد
|