|
این روزها ، اين قدر حرف ـ نااميد كننده زدم كه البته از نظر ـ من هيچم نااميد كننده نبود و نخواهد بود ولـــــــــــــي همه صداشون در اومد
در حال ـ حاضر يه عده جان بر كف از جمله مامان ، فرزانه ، فرشته و... بالاي سر ـ من با بيل و كلنگ وايستادن تــــــــــــــــا زندگيو به من ،شايدم منو به زندگي برگردونن
خوب سخت بود ، خيلي هم سخت بود
حتي به مخيلاتم هم خطور نمي كرد كه بتونم بجنگم ، شايدم نجنگم و كنار بيام
راستش من اصلا آمادگي ـ به زمين گذاشتن ـ اين بار و نداشتم
بـــــــــــــــــا اين كه مي دونستم بالاخره بايد بزارمش ولي نه به اين زودي
آخه يكي نيست به من بگه الاغ ، تو كه ميدونستي نمي توني از پسش بر بياي چرا برداشتيش؟؟؟؟
تجربه بود..يه نجربه ي تلخ و جبران ناپذير
من بخشي از آيندمو به فــ ا ك دادم( خودتم خوب مي دوني كه از دست دادم . پس براي ـ من فلسفه نچين كه آي نه كه از دست ندادي ، بلكه به دست هم آوردي
ولي مهم نيست
من همينم
آخرشم آدم نمي شم..بازم مي رم سمت ـ اين تجربيات ـ تلخ
بخشي از زندگي ـ من شده خاطره...خاطراتي كه به گفته ي روانشناسان و روانپزشكان ـ در حال ـ تحصيل در رشته ي اقتصاد و حقوق بايد به تلخي تبديل بشه
اومدم بگم ، با تمام ـ اين دردها و باز هم به نظر ـ همون فلاسفه و رونشناسان ِ در حال ـ ... اين دردها ، درد ـ بي دردي است..كه از نظرـ من از هر دردي ، دردناكتر ـ
....تونستم بخشي از خودمو نجات بدم و باز هم با كمك ـ همين جان به كف هـــــــــــا كه از هر روانپزشك و كوفت و زهر ـ مار بهترن
تونستم رها كنم و جا داره اين جا خوشحال باشم از اين كه بالاخره اين كتابها يه جايي به دردم خورد
و تشكر كنم از كسي كه كتاب ـ جنگجوي ـ صلحجو رو به من هديه كرد
هديه اي كه هيچ وقت نه تنها فراموش بلكه خاموش هم نمي شه
.با اين كه بخشي از زندگيم رفت ولي اميدوارم با اين رفتن ، زودتر يه اون چيزي كه مي خوام برسم
/.پــــــــــــــــايان
|