تبليغاتX
تقدیم به خــــــــــــــــــودم...
تقدیم به خــــــــــــــــــودم...

که هیچ كس مانند ـ خـــودم نمي تواند از براي ـ من باشد./


پُستي براي ـ او

جايي شبيه به حرم بود

نه (!) اصلا خود ـ‌ حرم بود

قبلش ، يعني قبل از اين كه خودم را در حرم ببينم ،‌ زنگ زد

!گفت:‌ وقتي با بي تفاوتي ‌ـ من روبه رو شده ، نتوانسته بي تفاوت باشد

دقيق به ياد نمي آورم چه گفت و چه خواست

اين بار من با او تماس گرفتم

خواستم كه ببينمش

مهربان و آرام صحبت مي كرد

گفت سمت ـ‌ خسروي است

قرار گذاشتيم ، به محض ـ اين كه از حرم خارج شدم ،‌خواستم بدانم كجاست؟

مي دانستم براي ـ‌مدتي معطلش خواهم شد

ولي نه (!) اين بار با دفعات ـ قبل خيلي فرق مي كرد

او نه تنها كه دير نكرد ،‌ از من هم زودتر رسيده بود

گويا از دور مرا مي پاييد

جايي شبيه به بستني فروشي بود

روي ـ‌ صندلي نشسته بود و نگاهم مي كرد

چه قدر لاغر و نحيف به نظر مي رسيد ، اين بار از دفعات ـ قبل بيشتر شكنجه اش داده بودند

....مي خواستم براي ـ هميشه فراموشش كنم

بیخ ـ گوشش گفتم: دلم برای ـ‌ آغوشت لك زده

مرا گرم در آغوش گرفت

...و بــــــــاز نگاه بود و نگاه

كه از خواب بيدار شدم

حس ـ‌ خوبي داشتم

!بخشيدمش(!) ، براي ـ ‌هميشه


سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  توسط ...  |

 

پایــــــــــــــــــــــــــــــــان ـ این داستان

شدم مثل ـ‌ كسي كه افتاده تو باتلاق

هر چي بيشتر دست و پا مي زنم بيشتر فرو مي رم تو باتلاق 

 

خيلي بي معرفتيه

خيلـــــــــــــي

 

بهش مي گم مي خوام هر چی ازش دارم و ندارم بفرستم واسه ي خودش

نمي خوام هيچي ازش بمونه

مي دوني چي مي گه؟؟؟
مي گه دست از سرش بردار

بزا زندگيشو بكنه

حرفش خيلي واسم سخت بود

خيلي

 

اند ـ نامرديه

من نمي زارم زندگيشو بكنه؟؟؟

 

باشه

زندگيتو بكن

ولي نمي بخشمت

هيچ وقت فراموش نمي كنم ، بلايي رو كه سرم آوردي

 


_ مي گم حدس مي زني چند كيلو شدم؟

_ مي گه 58

_ نه ،‌ 55

 مردم خودشونو مي كشن 2 كيلو لاغر شن ، من فرت 10 كيلو كم كردم

_ با تلخي مي گه ؟ افتخار مي كني؟؟

بهشون بگو مثل ـ توي ـ احمق خودشونو شكنجه كنن تـــــــــــا لاغر شن

 _ ولي من خودم و شكنجه نكردم...

 پ.ن:

کسی که قدش ۱۷۵ باشه ، ۵۵ کیلو کم نیست؟؟؟

البته من به شخصه هیچ مشکلی ندارم  ،‌ كلي ام دارم حال مي كنم

ولي اين مامانم مي گه شبيه ـ‌ گنجشكا شده صورتت؟؟

فــــــــــــــــــــــــــــك كن؟؟  گنجشك؟؟؟

 

 


جمعه بیست و دوم آبان 1388  توسط ...  |

 

جلسه ي خواستگاري

دلم هوای ـ خواستگار كرده

از آن نوعيش كه همان دفعه ي اول نره خرشان را مي آورند

:اولين سوالم

هدفت از ازدواج چيه؟؟
مي خواي يكيو بدبخت كني؟
مي خواي زنت بعد ـ‌ چند وقت كه فيلم  ـ  س ك س ـ تورو با يه احمقي مثل ـ خودش ديد ،

خودشو بكشه؟؟

!!!!يا گيريم اصلا نفهمه  چه گ ه ي   داري مي خوري

تو كه در هر صورت بعد ـ‌ چند وقت ،دلتو مي زنه و مي ري دنبال ـ يكي ديگه

...پس غلط مي كني مي خواي زن بگيري



 

نظرات فوق العاده کود ـ‌ خندس

...مي زارمشون اين جا

كيومرث:

بابا این راهش نیست اینجوری که رم میکنه

پرنيان:

با این قسمت خیلی موافقم تو كه در هر صورت بعد ـ‌ چند وقت ،دلتو مي زنه و مي ري دنبال ـ يكي ديگه

پس غلط مي كني مي خواي زن بگيري

شيخ:

آقا غلط كرديم اصن، حالا كى زنشو به ما ميده؟

تیر ماهی:

:)))))))))) جالب بود نه دلت تنگ بشه واسه خواستگار نه کونشو پاره کن نیومده!


چهارشنبه بیستم آبان 1388  توسط ...  |

 

خــــــــــــــــزئبلات ـ‌ دو

یه کشف ـ جدید کردم و مثل ـ‌ بختك افتادم به جونش

روز و شب دارم واسش برنامه ريزي مي كنم

زرت و زرتم سرم مي خوره به سنگ

ايشششششششششششش

تقصير ـ اين مخابرات ـ ت خ م ي ه كه همه ي كارامو به هم ريخت

خاك تو سرشون كنن

هر روز اين سيستماشونو تغيير مي دن

اگه عْرضشو (‌ درست نوشتم؟؟) داشتم ، حتما سايتشونو حك مي كردم تا بفهمن كه نبايد با احساسات ـ‌ مردم بازي كرد  :دي

فعلا دارم رو يه نقشه ديگه كار مي كنم ، اگه نشد ديگه بايد آويزون ـ مملكت بشم ؛) ا


 يك دقيه بعد نوشت:

 هم رزمان ، دوستان ،‌ عاشقان و در آخر جان بر كفان لطفا سوال نفرماييد

اجازه بدين بنده به كارهام برسم

اين يكيو اگه حل نكنم از فضولي در دم جان خواهم داد..در جريان كه هستين

 

 


دوشنبه هجدهم آبان 1388  توسط ...  |

 

او رفت ، چون مي خواست

و باز نگاه

از كنار ـ بانك رد مي شوم

مكث مي كنم

نگاهم به صندلي مي افتد كه دو ماه ـ‌ پيش آن جا نشسته بودم

او هم نشسته بود

پوتين هاي ـ خردلي اش را پوشيده بود

هيچ وقت ـ خدا بندهايش را نمي بست

مثل ـ هميشه پايش را تكان مي داد

مي گفت سندرم است..از دو سالگي با اوست

همان جا بود كه شرط بستيم

شرط بستيم كه اگر كمك كنم سندرمش را از بين ببرد ،‌ هر چه خواستم دو دستي تقديمم كند

 

او نخواست

ولـــــــــــي    من خواستم

خواستم كه به خودم كمك كنم

خواستم كه اين تجربه ي دو ماهه ، دو سال مرا به جلو بيندازد

خواستم كه باشم

خواستم كه اگر نشد دو نفري اين جاده را به انتها برسانيم ، خودم يك تنه تا نيمه ي راه بروم

كه روزي به خودم نگويم چرا رفيق ـ نيمه راه ـ خودت بودي؟
خواستم به اين راحتي فراموش نكنم

به اين راحتي نگذرم

در حالي كه اووووووو گذشت

چون نمي خواست

من ماندم          من مثل ـ يك مرد در جاده ماندم            تنها،ولي باز ماندم

او رفـت       

او توانايي ـ تحمل ـ اين راه ـ پر پيچ و خم را نداشت

ضعيف تر  از آني بود كه فكرش را مي كردم

هـ مــــــــــــ ـان  بـ هـ تـ ر  كه  رفت

و حال من ديگر در اين جاده نمي مانم

آن چيزي كه بايد مي فهميدم ، فهميدم

./من سهم ـ خود را با آغوش ـ‌ باز گرفتم


*ـ‌ مي گويم جايي براي ـ نفــــــــــــــس كــــــــــــشـيدن سراغ نداري؟

مي گويد: اگر يافتي ، من را هم بي خبر مگذار

مي گويم جايي براي ـ فرياد چه؟

مي گويد:مي خواهي چه كار؟؟فرياد بزني؟؟كه چه شود؟

راست مي گفت مني كه جرات فرياد زدن ندارم ، همان بهتر كه سكوت كنم

*ـ‌ اگر مي خواهي از خودت دفــــــــــــــــاع كني ، الان وقتش است

به هم بگرد

 


جمعه پانزدهم آبان 1388  توسط ...  |

 

پازل ـ‌ نيمه كاره

تمام ـ‌لحظات به اين فكر مي كني كه چي شد؟؟

چي شد كه همه چي يهو به هم ريخت؟؟
هــــــــــزار تا علامت ـ‌ سوال تو ذهنت و تو نمي دوني چه جوابي بهشون بدي

روز و شبت مي شه كنار ـ‌ هم گذاشتن ـ‌ تيكه هاي ـ پازل

تيكه هاي ـ‌ پازلي كه قرار بود يه روز كامل بشن

امــــــــــــــــــــا ناقص موند

اي كاش ناقص مي موند

بدبختي اين جاست كه پازل ـ ناقص هم كامل نمي شه

من از اون اول بدون ـ‌ اين كه متوجه بشم تيكه هاي پازل و اشتباه درست كردم


*‌ـ‌‌ كاش مي تونستم دست و پام ببندم و براي ـ يك عمر برم تو ترك

*ـ خيال مي كردم گورت را گم كرده اي؟؟؟

مدتي بود كه به پر و بالم نمي پيچيدي..بايد حدس مي زدم ،‌ منتظر ـ سو‍‍ژی جدید بودی

هر غلطی که می خواهی بکن

*ـ می گوید راه ـ دوم را انتخاب كن...گيجم نكن...بگذار ببينم چه خاكي مي خواهم بر سرم بريزم


سه شنبه دوازدهم آبان 1388  توسط ...  |

 

!!!من هیــــــــــــــــــچ نمی دانم

حرفی برای ـ‌ گفتن ندارم


* ـ گاهی از چاله در آمدن و به چاه افتادن خیلی بهتر  از ماندن در چاله است

بدم نمي آيد از چاله در بيايم و به چاه ،نه! به دره بيفتم

* ـ می گوید عینک دودي ات را بردار ،‌ مي خواهم چشمانت را ببينم

خوب شد عينك دودي ات را گم كردم

آن وقت همه چشمانت را مي بينند

لازم نيست آنها را پنهان كنـــــــــــــــــــي

*ـ مـــــــــــــــن هيچ نمي دانم ، برايت آشنا نيست؟؟؟

*ـ از او مي خواهم كه خـــــفه شود..به خرجش نرفت ، داد زدم..باز هم به خرجش نرفت
كاري را كردم كه نبايد مي كردم

تنبيه مشكل را حل كرد...


دوشنبه یازدهم آبان 1388  توسط ...  |

 

خــــــــــــــــزئبلات

این روزها ،‌ اين قدر حرف ـ نااميد كننده زدم كه البته از نظر ـ‌ من هيچم نااميد كننده نبود و نخواهد بود ولـــــــــــــي همه صداشون در اومد

در حال ـ‌ حاضر يه عده جان بر كف از جمله مامان ،‌ فرزانه ،‌ فرشته و... بالاي سر ـ من با بيل و كلنگ وايستادن تــــــــــــــــا زندگيو به من ،شايدم منو به زندگي برگردونن

خوب سخت بود ، خيلي هم سخت بود

حتي به مخيلاتم هم خطور نمي كرد كه بتونم بجنگم ، شايدم نجنگم و كنار بيام

راستش من اصلا آمادگي ـ به زمين گذاشتن ـ اين بار و نداشتم

بـــــــــــــــــا اين كه مي دونستم بالاخره بايد بزارمش ولي نه به اين زودي

آخه يكي نيست به من بگه الاغ ،‌ تو كه ميدونستي نمي توني از پسش بر بياي چرا برداشتيش؟؟؟؟

تجربه بود..يه نجربه ي تلخ و جبران ناپذير

من بخشي از آيندمو به فــ ا ك دادم( خودتم خوب مي دوني كه از دست دادم . پس براي ـ من فلسفه نچين كه آي نه كه از دست ندادي  ،‌ بلكه به دست هم آوردي

ولي مهم نيست

من همينم

آخرشم آدم نمي شم..بازم مي رم سمت ـ‌ اين تجربيات ـ‌ تلخ

بخشي از زندگي ـ من شده خاطره...خاطراتي كه به گفته ي روانشناسان و روانپزشكان ـ در حال ـ‌ تحصيل در رشته ي اقتصاد و حقوق بايد به تلخي تبديل بشه

اومدم بگم ،‌ با تمام ـ‌ اين دردها و باز هم به نظر ـ‌ همون فلاسفه و رونشناسان ِ‌ در حال ـ‌ ... اين دردها ، درد ـ‌ بي دردي است..كه از نظرـ‌ من از هر دردي ، دردناكتر ـ

....تونستم بخشي از خودمو نجات بدم و باز هم با كمك ـ‌ همين جان به كف هـــــــــــا كه از هر روانپزشك و كوفت و زهر ـ مار بهترن

تونستم رها كنم و جا داره اين جا خوشحال باشم از اين كه بالاخره اين كتابها يه جايي به دردم خورد

و تشكر كنم از كسي كه كتاب ـ‌ جنگجوي ـ‌ صلحجو رو به من هديه كرد

هديه اي كه هيچ وقت نه تنها فراموش بلكه خاموش هم نمي شه

.با اين كه بخشي از زندگيم رفت ولي اميدوارم با اين رفتن ، زودتر يه اون چيزي كه مي خوام برسم

/.پــــــــــــــــايان


پنجشنبه هفتم آبان 1388  توسط ...  |

 

...محاوره 1

 

اگه فک کردی با این کارا فراموش می شی ،‌ سخت در اشتباهي

...يه راه ـ‌ ديگه رو انتخاب كن

 

 

از من قول می خواهد

می گوید همین یک بار را به حرفهایم گوش بده

...اگر پشیمانی در کار بود

همه چيز را به دست ـ‌ فراموشي بسپار

همه ي ـ اين گذشته ي نه چندان دور را

اين قدر فـــــــــــكر نكن به     اتفاقات

ازم خواست ديگه مثل ـ‌ اين بزدلا نرم سمت ـ‌ سيگــــــــــار 

                                                                   سيگاري كه اين روها همدم ـ‌ تنـــــــــــــــهاييم بود

سر ـ‌ هيچ و پوچ خودت را از بين مي بري

ـ‌ هدفم همين است

بايد ـ‌ بايد رنج بكشــــــــــــــــم                تـــــــــــــــــــا كمي به آدميت نزديك شوم

.تا يادم بماند خريت كردم ، كه خواستم متفاوت باشم

.كه خواستم اين دفعه با دفعات ـ قبل متفاوت باشد

قــــــــــــــول مي دهم كه سعي كنم همه چيز را خاموش كنم ولي فراموشي؟؟گمان نمي كنم به اين  راحتي ها خلاصي داشته باشد

.من قبول كرده ام كه زندگي بدون ـ‌ درد بي معناست...شايد هم بي ارزش لغت ـ‌ بهتري باشد

!در هر حال كمي نياز هست كه زمان خودش بعضي مسائل را حل كند

!و من فقط بايد صــــــــــــــبور باشم ،‌ همــــــــــــــــين


سه شنبه پنجم آبان 1388  توسط ...  |

 

...شايد اين بــــــــــــــازي آن چيزي نبود كه من فكرش را مي كردم

...ولي ،‌ حال كه به آن دعوت شده ام

من اين بازي و تا آخرش مي رم

حتي اگه آيندم به خطر بيفته

حتي اگه چند سال ـ‌ ديگه تف كنم تو صورت ـ‌ خودمو بگم خـــــــاك بر سرت ،‌ سر ـ‌ هيچ و پوچ ريـــــ دي

!!!تو اين زندگي ـ‌ تخميت

بـــــــــــــــــــــه درك

مهم نيست آخر ـ ‌آخرش چي مي شه 

مهم اينه كه من پيش ـ‌ خودم آرومم


   ـ مامان داره كم كم نگران مي شه...مي خواد به روز بفرستتم دانشگاه:دي*

اونم چي؟؟؟

خبـــــــــــــــــرنگاري

 ـ تو رو خدا بيا يه سر به اين روانپزشكا بزنيم*

ـ مگه من ديوانم

...ـ اذيت نكن

ـ‌مامان ـ‌ عزيزم ، من خودم بايد مشكلمو حل كنم ،‌ هيچ خريم نمي تونه كمكم كنه

من اين راه و انتخاب كردم و بايد تا تهش برم

  ـ اگه بدوني چه قدر عجيب ـ‌ اين روزا*

پياده قدم زدن...اونم آخر ـ‌ شب...اونم كنار ـ‌ باغ ـ ملك آباد

بدون ـ‌ اين كه متوجه آدماي ـ‌ اطرافت بشي و به تخمتم حساب نكني چي دارن راجع بهت مي گن

ســ يـ گـ ا ر تو درمياري و شروع به دود كردن ـ‌ اون و زندگيت مي كني

بعدشم به اين فكر مي كني آخرش همون مي شه كه مي خواي يا نه؟؟؟؟


یکشنبه سوم آبان 1388  توسط ...  |

 


سخت است قربانی ـ کج اندیشی و کج فهمی ـ خلق شدن!!!

............................

در امتداد ایـن فضـای خالـی
بـــــــاز هم رفتن! خستگی را معنایی نیست
همه جا پر از مـه ، تـرس در حال جنگ
مسیر انتخاب شده

سیـاهی همـه جا را احاطه کرد
میدانستم این نمیتواند ابدی باشد
میدانستم که بودن و نبودن من را تفاوتی نیست
باز هم رویـایی خـرد شـده
جنگل آرزوها... امـید من از آن تـو


 

 

سمفوني ـ تلخ ـ باكره گي!!(به يـــــــاد ـ بهــــــــــــار)
سمفوني تلخ باكره گي!(بهار)
هم سطر ، هم خيال
كافه پيانو(فرهاد جعفري)
شاتوت خانومي...
!...!
نيمه ي پنهان(شكيبا)
اعتراف هاي يك شازده
عادت مي كنيم
من آزادم
كاش مي افتادم!!!
حرف هايي براي نگفتن(وحيد)
گفتگوهاي من با خودم(شهاب)
دختري با كفش هاي قرمز
اهل دل(سيد مجيب)
به دنبال دل(؟)
اصلا به تو چه؟!(شبنم)
emo-girl
خنده ي صورتي
پياده با خدا
ĐłαяҰ Ø∫ றэŀДחςήŏĿįČ
من و همسرم عاشقانه...
من ديگه مشروط نمي شم!!(محسن)
نيك گفتار
دور از خانه
افاضات
من و خودم
ye 2khtar 20 sale
تا بینهایت دور(بهنامترین)
گاه نوشته هاي يك ميلاد
filter
جايي پشت لبخند هااا
dr sorosh
من و ام اس(ويولت )
روزمرگی(آست)
مامهر
بستني داغ(اميد)
yahoo
اين جا همين جاست!
روسپی
filter1
غريب نامه
گيلاس خانومي هستند!
حرفهاي ـ من با خودم!
غورهاي ـ زن پدر 19 ساله
كيومرث

 

 

 

 

RSS 2.0