|
گویا همه چیز دست به دست هم داده تا روزگار بر وفق ِمراد نباشد.
وقتی در کنارش می نشینم ...
ذره ذره آب شدنش را درک می کنم ، کار از دیدن نیز گذشته.
بغض راه گلویم را می گیرد، سعی می کنم از همان جایی که هست بالا تر نیاید.
عجب چیز ِبدی است این درد ِجسمانی!
می گویند درد روحانی بدتر است، ولی من که نمی فهمم!!
برای من درد جسمانی اش بیشتر نمایان است.
فعلا حاضرم درد ِروحانی داشته باشد تا جسمانی...
البته دیشب عزیزی تاکید اکید داشت که هیچ گاه همچین آرزویی نکن..
بگذریم...
این سلامتی هم چیز خوبی است هاا! و ما هیچ گاه قدرش را نمی دانیم و نخواهیم دانست.
از آدمیزاد بیشتر از این هم انتظاری نیست...
گاهی فکر می کنم که اگر روح از تنش جدا شود، خوب است.
خوب است، چون دیگر دردی را تحمل نخواهد کرد.
آیا آنگاه که در آسمان خدا پرواز می کند بی درد ِ بی درد است؟؟ .
.
.
آن دیگری هم دارد می رود...
رفتنش با خود است و برگشتش با خدا!! شاید هم با بندگان ِ خدا...همین را می دانم که با خود ِ او نیست!
همیشه همین بوده...و من این جا باید بنشینم و ذره ذره آب شدن خود را ببینم.
این هم لذتی دارد غیر قابل ِ درک!
می گوید ۱۰ روزه قصد می کنم ولی من که می دانم ،وقتی که رفت دیگر نباید امیدی به زود برگشتش داشته باشم.
این روزها دلم می خواهد به آن کراتی روم که زمان معنایی ندارد...
دلم خون است از دست ِ این زمان! نمی دانم شاید ناشکری است که این گونه به ناله افتاده ام.
گاهی لازم است که بالاجبار با اوضاع کنار بیایی و قبولش کنی...
حکمتش را نمی فهمم یعنی نباید بفهمم .
اگر قرار بود من از حکمتهای ِ او سر در بیاورم که دیگر نامم آدمیزاد نبود، بود؟؟
بارها و بارها گفته ام مرا در خماری نگذار...ولی مگر به خرجش می رود؟؟
خماری نه...فکر می کنم برزخ واژه ی بهتری باشد.
یا من او را نمی فهمم یا او مرا...از این دو حالت بعید می دانم خارج شود!
یکی مرا از این برزخ بیرون آورد...لطفا./
|