تبليغاتX
تقدیم به خــــــــــــــــــودم...
تقدیم به خــــــــــــــــــودم...

که هیچ كس مانند ـ خـــودم نمي تواند از براي ـ من باشد./


آخریـــــــــــن حرفـ هـــــــــــا!!!

ـ بـا آرامـ ـــــــــــش شروع شد و به CoNtraSt ختم شد!

ختم که نه!چون به احتمال ـ قوي دوباره كه بيام اسمشو عوض مي كنم ولــــــــــي قول مي دم تغييرش ندم( روي ـ قول هاي ـ من زياد نمي شه حساب باز كرد)

 

ـ کاش ما هم مث ِ بهــــــــــــــــــــار دوستاني داشته باشيم كه بعد از مرگمان به يادمان ، وبلاگمان را آپ كنند...قبطه(درست نوشتم؟) خوردن هم دارد!

 

ـ مدتي كمرنگ خواهم شد!
شايد دوستاني باشند كه دستي هم به وبلاگ ـ ما بكشند./

 

ـ هميشه دوست داشتم با دوستان ـ وبلاگ نويسم يه گپ ـ خودماني داشته باشم:

*يكي از روشن ترين دوستان ـ وبلاگ نويسم بهـــــــــــــــــــــار بود كه او هم خامــــــــــــــــ وش شد!!

 از وبلاگ ـ بهــــــــــــار شروع مي كنم..ساقي ـ عزيزم از اين كه ياد ـ بهار را براي ـ هميشه نگه مي داري ، خوشحالم!!

حرفهايم را با ساقي زده ام ، نيازي نمي بينم اين جا بيانشان كنم.

* غريب نامه...دكتر سيد امين ـ احمدي پور

تازگي ها با وبلاگشان آشنا شده ام ، از طريق ـ شازده!
فقط مي توانم تحسينشان كنم ، همين!و بگويم عشق ـ پاكتان جاودان...

* من و ام اس...ويولت

مدتهاست كه وبلاگش را مي خوانم.مي خواهم اعترافي بكنم:

وبلاگم را به خاطر ـ ويولت ساختم ، دليلش بماند براي ـ خودم.. ولـــــــــــي براي ـ او ادامه ندادمش!

آهان!مي خواستم بگويم ويولت ـ عزيزم! آن تب ـ تند نخوابيده ، فقط كمي درجه اش كم شده!

* دختري با كفش هاي ـ قرمز...نـــــــــورا

نوراي ـ عزيزم ، هميشه از اين كه صادقانه و بي ريا مي نوشتي و هراسي نداشتي تحسينت مي كنم و خواهم كرد...

* شازده كوچولو...ز

سلام ر‌فيـــــــــق!

من خيلي بهت مديونم اااااااااا..در بدترين شرايط در كنارم بودي و آرامم كردي.

گمان مي كنم فقط تو بداني چرا كمرنگ مي شوم.بگذار بين خودمان بماند!!

راستي ، عروسشون نكني اااااااا :دي

ادامه دارد...


چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  توسط ...  |

 

شب هــــــــای ـ قــــــــدر...

شب هـــــــــای ـ قدر گذشت و من ۳ خواسته داشتم:

اوليش كه فرداي ـ شب ـ ۲۱ ام  ،براورده شد!

اگر فرض و بر اين بگيريم كه بقيش هم براورده مي شه...

دوميش تــــــــــــــا سال ـ ديگه./       حذف شد...

و سوميــــــــــــــــــش

وقتي براورده بشه مـــــــــن ديگه نيستم!!

شما شاهد باشين كه خدا زير ـ قولش نزنه!


دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  توسط ...  |

 

سيــــــــــاســ ي...

از دستش نده...!

من نمی دونم چه قدر واقعیت داره!
ولـــــــــی تا نباشد چیزکی ، مردم نسازند چيزهـــــــــــا



ادامه مطلب

جمعه بیستم شهریور 1388  توسط ...  |

 

می خواهم تا صبـــــــــــــ ح مست ـ بوی تـــــــــــــو باشم!

ـ روی ـ تختم مي نشينم

به اين فكر مي كنم             كه چه قدر آرام و راحت مي آيي و مي روي.

آرام و بي صدا در ـ قلبم را زدي

آرام و بي صدا درش را باز كردي و روي ـ صندلي ـ دلم نشستي

بعد هم رفتي ، رفتي و من ماندم و خاطرات ـ تــــــــــــــو

رفتي و من ماندم و بوي ـ تــــــــــــــو

 

ـ به قول ـ خودت: تناقصات ، امشب داره لهم مي كنه

من رو هم له كرد!

 

ـ از سر ـ شب به دنبال ـ جوابي براي ـ اتفاقات ـ افتاده مي گردم.

با شازده ي عزيز هم مشورت كردم ، ولي هيچ نيافتم ،هيــــــــــــچ!

من ماندم و تنهايي و فكر و فكر و فكـــــــــــــــــــر و

علامت سوالهايي كه مثل ـ خوره به جان افتاده

علامت ـ سوالهايي كه تا خودت نيايي جوابي نخواهند داشت.

 

ـ به دنبال ـ كتابي مي گشتم         

به سمت ـ كتابخانه ام رفتم

چنين گفت زرتشت...نمي ديدمش!
به گمانم براي ـ چند ثانيه مست شدم...

مست ـ بوي ـ تــــــــــــــو            تمام  ِ خاطرات در آني از ذهنم گذشت

به نبال ـ بو مي گردم          نه!تو نبودي             ادكلنت روي ميزم جا مانده!

به دنبال ـ نبضم مي گردم...

مي خواهم تــــــــــــــا صبــــــــــــــــ ح مست ـ بوي ـ تــــــــــــــو باشم!

--------------------------

شب ـ نوزدهم به سرم زد برم حرم...

از همون موقعي كه پام و گذاشتم تو حرم به اين فكر مي كردم اگه که بهـــــــــــــار اين جا باشه چه قدر خوشبحالشه...

بهــــــــــــــــــار ـ عزيزم اگه قابل بدوني...( ابن چيزارو كه داد نمي زننن)

 روحت هميشه شـــــــــــــــاد!


 


پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388  توسط ...  |

 

شاعرانــــ ـهــــــ ...

به چه می اندیشم؟   به یه آینده ی دور!    به خــــــودم!        به بهـــــــــــــار!

ـ به بهــــــــــــــاری که بی هنگام خزان شد./

بی هنگام رفت و حسرت ـ ديدنش را به دلم گذاشت .

 و مني كه...

 

ـ انفـــــــراي خوش بگذره !

 و بـــــــــــاز رفتنت را نظاره مي كنم.

اين بار با آرامش ـ بيشتري راهي ات مي كنم

انتظار انتظار انتظار...

انتظاري كه شيرين است!         مهم نيست كه كي بيايي ، من هستم!

 


سه شنبه هفدهم شهریور 1388  توسط ...  |

 

پراکنده گویی!!

 

ـ نمی دانم از کجا شروع کنم؟!
از اول یا آخر؟

از تو یا  خودم؟
از زمین یا آسمان؟
یا شاید هم باید از او شروع کنم ، از اويي كه تو را بر سر ـ راه ـ من گذاشت و زمين و آسمان را در برابرم يكي كرد...

يا شايد هم از خود ـ تو ، تويي كه مرا از خود بي خود كردي!

تـــــــــــويي كه در اندك زمان ، من شد.

چرا زمان نمي گذرد؟!!

چه قرار است بر سر ـ من بيايد؟!
مي ترسم ، مي ترسم از اين آينده ي دور...

 

ـ صداي ـ زنگ...درينگ رينگ درينگ

عجيب است ، مدتهـــــا بود كه موبايم را دائم السايلنت كرده بودم.

آخر بعد ـ او چه كسي مي توانست با من كاري داشته باشد؟؟؟

خــــــــــاموشش مي كنم...

 

ـ بدم مي آيد از انســــــــان هايي كه ادعـــــاي ـ فهم ،

 ادعــــــاي ـ آدم بودن ،

ادعـــــاي ـ بزرگ بودن ،

ادعـــــاي ـ ....                    از جمله خـــــــــــــودم!

 

ـ شب را دوست دارم         

اين جا خبر است؟!
يكي مرا بيـــــــــــدار كند...همـــــــــه چيز گنگ و نامفهوم است.

صدا مي شنوم                صدايي نامفهوم            صدايي پر از اضطراب!

 

ـ ديگر بهــــــــــــــــــــــــار نيست كه براي ـ چرت و پرت هاي ـ من تره خورد كند.

ديگر نيست كه بگويد من مي فهمم چه مي گويي...

چه كسي مي داند كجــــــــــــاست؟؟

مي گويند آرام و بي دغدغه سينه ي قبرستان خوابيده...

ديگر دغده اي ندارد ، دغدغه ي اين آشوب بازار را!!

بهــــــــــــــــــــــــــار كجايي؟

چه شد؟چه شد كه رفتي؟؟

زبانم مو در آورد آنقدر به بهـــــــــــــــــــــــــــار گفتم سر ـ جدت در لفافه نگـــــــــــــــــو!

واضح ، واضح ،  واضـــــــــــــــــــح

 

ـ اوضاع اصلا اصلا مناسب نيـــــــــــست!

ذهنم پُكيـــــــــــــــــد...

 

 


شنبه چهاردهم شهریور 1388  توسط ...  |

 

!

 

 

سمفونی ِ تلخ ِ باکره گی آپ شد...


جمعه سیزدهم شهریور 1388  توسط ...  |

 

ساعت 49/11 شب ..9 شهریور 1388

خاطره...

 

تا چند دقیقه ی دیگر وارد ِ ۱۰ شهریور می شویم...

می بینی؟؟؟نیست که تولدم را تبریک بگوید.

کاش می دانستم که کجاست و چه می کند؟؟

نگرانم...

موبایلش را دیروز خاموش کردند و دیگر معلوم نیست که کی روشنش کنند..

یک هفته ،یک ماه ،شاید هم یک سال...

نه!! به گمانم اين خماري تمامي ندارد.

از اين كه مرا در خماري مي بيني لذت مي بري؟؟

بندگانت بي خيال شدند نوبت ـ تو شد؟؟؟

عجب  برزخ ـ  تلخي...

...

شنيده اي  كه مي گويند هر آن كه از ديده رود از دل هم می رود؟؟؟

نكند از دل بروم؟؟نكند بيايد و مرا به ياد نياورد؟؟

اين نكند ها نيز تمامي ندارد...

خوش ندارم سوال كنيد كه اين نوشته هايت راجع به كيست و چيست؟؟

مي خواهم آزاد باشم ، آزاد باشم در نوشتن.

آن كه بايد بداند مي داند و آن كه نبايد نه!!
پس وقتي نمي داني يعني نبايد بداني...شير فهم شد؟!!

دوست داشتم روز ـ تولدم باشد!!! اصلا چه اهميتي دارد كه باشد يا نباشد؟؟

مگر روز ـ تولد با روزهاي ديگر چه فرقي مي كند؟؟!!

زيادي بها داده ايم به اين تولد ها...

مگر با آمدنمان چه گلي بر سر ـ كسي يا حتي خودمان زده ايم كه هر سال نيز سالگرد ـ اين ننگين را مي گيريم؟؟؟

...

---------------------------------------------------------------

*ـ دوستت دارم..می دانی چرا؟؟؟

چون می فهمي ، زيادي هم مي فهمي.

اين پست ـ خصوصي هم نوشته ي خودت است شازده ي عزيزم!!

گذاشتم براي وقت مبادا...

شايد روزي لازم باشد اين حس را به نمايش بگذارم به كمك ـ تــــــــــــــــو./



ادامه مطلب

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  توسط ...  |

 

...

 

حذف شد...

 

------------------------------------------------

ـ از آخرین نفرات ِ دفن شده تـــــــا اداره ی ثبت ِ دفن تو یه هفته ی اخیر و زیرو رو کردم...

شخصی به نام  ِ بهــــــــار متولد ِ ۶۴ نبــــــود!!!

ـ شهرزاد ِ عزیزم اگه یه نشونیی از خودت واسم بزاری ممنون می شم! 


چهارشنبه یازدهم شهریور 1388  توسط ...  |

 

ت و ل د!!!

گمانم سه سالی می شود که من  ، این جا ،  تولد ِ خود را به خود تبریک می گویم.

سوالی که همیشه ذهنم را به خود مشغول می کند این است که آیا واقعا ،  از این که پا به این دنیای وانفسا گذاشته ام خوشحالم یا تاثیرات ِ جوی است که بر من تاثیر گذاشته؟؟؟

تولد تولد تولد

تولدت مبارک!!
نمی خواهم ،  نمی خواهم این جمله را بشنوم...

چه دارد بر سرم می آید؟؟؟

غم  ِ رفتن ِ او...

غم  ِ بهـــــــــــــــــــــار...

غم  ِ درد ِ مادرم...

حال هوای تولد را گرفته.

می خندم !  از آن خنده های زورکی...

---------------------------------------------------------

ـ حذف شد...

ـ  تا اونجایی که من می دونم بهــــــــــــار رفت!!

یعنی دوستاش به من گفتن.... 

 ---------------------------------------------------------

ـ بهـــــــار  ِ عزیزم از سرطان ریه ...

اگه کسی هست که دقیق بدونه این اواخر واسه ی بهار چه اتفاقاتی افتاده...لطفا منم در جریان بزاره!!

-----------------------------------------------------------

ـ یه چیز ی روی قفسه ی سینم داره سنگینی می کنه!!

ناراحتــــــــــــــــــــم!
خیلی...

کیه که بفهمه؟؟؟

 


سه شنبه دهم شهریور 1388  توسط ...  |

 

 

 THE END

بهار، سمفونی تلخ باکرگی... رفت... واسه همیشه... از این دنیا رفت...

http://dr00bahar.blogfa.com


اين جا چه خبره؟؟؟؟
چرا اين همه خبر بد يهو بايد رو سرم خراب شه؟؟؟؟

شنبه هفتم شهریور 1388  توسط ...  |

 

آب

زمین ترک خورده لذت ِ آب را نمی فهمد.

ولی اگر لذت آب را درک کند...

آب را از خودش عزیزتر  میدارد!

و امروز من در فکرِ  ِ آبم تا ابد............................


شنبه هفتم شهریور 1388  توسط ...  |

 

یکی صدایم را بشنود!

گویا همه چیز دست به  دست هم داده تا روزگار بر وفق ِمراد نباشد.

وقتی در کنارش می نشینم ...

ذره ذره آب شدنش را درک می کنم ،  کار از دیدن نیز گذشته.

بغض راه گلویم را می گیرد، سعی می کنم از همان جایی که هست بالا تر نیاید.

عجب چیز  ِبدی است این درد ِجسمانی!

می گویند درد روحانی بدتر است، ولی من که نمی فهمم!!

برای من درد جسمانی اش بیشتر نمایان است.

فعلا حاضرم درد ِروحانی داشته باشد تا جسمانی...

البته دیشب عزیزی تاکید اکید داشت که هیچ گاه همچین آرزویی نکن..

بگذریم...

این سلامتی هم چیز خوبی است هاا! و ما هیچ گاه قدرش را نمی دانیم و نخواهیم دانست.

از آدمیزاد بیشتر از این هم انتظاری نیست...

گاهی فکر می کنم که اگر روح از تنش جدا شود، خوب است.

خوب است، چون دیگر دردی را تحمل نخواهد کرد.

آیا آنگاه که در آسمان خدا پرواز می کند بی درد ِ بی درد است؟؟
.

.

.

آن دیگری هم دارد می رود...

رفتنش با خود است و برگشتش با خدا!!
شاید هم با بندگان ِ خدا...همین را می دانم که با خود ِ او نیست!

همیشه همین بوده...و من این جا باید بنشینم و ذره ذره آب شدن خود را ببینم.

این هم لذتی دارد غیر قابل ِ درک!

می گوید ۱۰ روزه قصد می کنم ولی من که می دانم ،وقتی که رفت دیگر نباید امیدی به زود برگشتش داشته باشم.

این روزها دلم می خواهد به آن کراتی روم که زمان معنایی ندارد...

دلم خون است از دست ِ این زمان!
نمی دانم شاید ناشکری است که این گونه به ناله افتاده ام.

گاهی لازم است که بالاجبار با اوضاع کنار بیایی و قبولش کنی...

حکمتش را نمی فهمم یعنی نباید بفهمم .

 اگر قرار بود من از حکمتهای ِ او سر در بیاورم که دیگر نامم آدمیزاد نبود، بود؟؟

بارها و بارها گفته ام مرا در خماری نگذار...ولی مگر به خرجش می رود؟؟

خماری نه...فکر می کنم برزخ واژه ی بهتری باشد.

یا من او را نمی فهمم یا او مرا...از این دو حالت بعید می دانم خارج شود!

 

یکی مرا از این برزخ بیرون آورد...لطفا./


جمعه ششم شهریور 1388  توسط ...  |

 


سخت است قربانی ـ کج اندیشی و کج فهمی ـ خلق شدن!!!

............................

در امتداد ایـن فضـای خالـی
بـــــــاز هم رفتن! خستگی را معنایی نیست
همه جا پر از مـه ، تـرس در حال جنگ
مسیر انتخاب شده

سیـاهی همـه جا را احاطه کرد
میدانستم این نمیتواند ابدی باشد
میدانستم که بودن و نبودن من را تفاوتی نیست
باز هم رویـایی خـرد شـده
جنگل آرزوها... امـید من از آن تـو


 

 

سمفوني ـ تلخ ـ باكره گي!!(به يـــــــاد ـ بهــــــــــــار)
سمفوني تلخ باكره گي!(بهار)
هم سطر ، هم خيال
كافه پيانو(فرهاد جعفري)
شاتوت خانومي...
!...!
نيمه ي پنهان(شكيبا)
اعتراف هاي يك شازده
عادت مي كنيم
من آزادم
كاش مي افتادم!!!
حرف هايي براي نگفتن(وحيد)
گفتگوهاي من با خودم(شهاب)
دختري با كفش هاي قرمز
اهل دل(سيد مجيب)
به دنبال دل(؟)
اصلا به تو چه؟!(شبنم)
emo-girl
خنده ي صورتي
پياده با خدا
ĐłαяҰ Ø∫ றэŀДחςήŏĿįČ
من و همسرم عاشقانه...
من ديگه مشروط نمي شم!!(محسن)
نيك گفتار
دور از خانه
افاضات
من و خودم
ye 2khtar 20 sale
تا بینهایت دور(بهنامترین)
گاه نوشته هاي يك ميلاد
filter
جايي پشت لبخند هااا
dr sorosh
من و ام اس(ويولت )
روزمرگی(آست)
مامهر
بستني داغ(اميد)
yahoo
اين جا همين جاست!
روسپی
filter1
غريب نامه
گيلاس خانومي هستند!
حرفهاي ـ من با خودم!
غورهاي ـ زن پدر 19 ساله
كيومرث

 

 

 

 

RSS 2.0