|
پرنده های قفسی عادت دارن به بی کسی...
عمرشونو بی هم نفس کز می کنن کنج قفس...
نمی دونن سفر چیه عاشق در به در کیه....
هر کی بریزه شاه دونه فک می کنن خداشونه...
یه عمر بی حبیبن با اسمون غریبن...
این همه نعمت اما همیشه بی نسیبن...
چمی دونن به چی می گن ستاره...
چه می دونن دنیا کیا بهاره...
چه می دونن عاشق می شه چه آسون پرنده زیر بارون...
تو آسمون ندیدن خورشیدچه نوری داره...
چشمه ی کوه مشرق چه راه دوری داره...
قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم
مهم نبود پریدن ولی برنده بودم...
فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی غصت می گیره وقتی می دونی و می بینی!
|