تبليغاتX
دختری که خودش را گم کرد
خوشبختی؛

حقیقتا ورای آن چیزی است که ما در جست و جوی آنیم...

 

+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1391ساعت 8:52 توسط сусан |

هیچ وقت حکمت رفتن و آمدن این آدم ها را نفهمیدم!

علتش را نمی گویم اااا...حکمتش؟؟؟

داشتی به خاطرات می پیوستی که خودت یاد خودت را زنده کردی.

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 20:15 توسط сусан |

بس است دیگر این خود گول زنی...
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 20:25 توسط сусан |

به دعوت فرزانه دوست اقای عین ما به تولد رفتیم

کجا؟

جاسمین یا یه همین چیزی.من کلا در به یاد موندن اسم ها و ضرب المثل ها مهارت خاصی دارم!!!

در بدو ورودمون و با کمی تاخیر اولین کسی که متوجهش شدم آقای الف بودند با آن چهره ی کاریکاتوریکشان.

ما بقی رو هم که اصلا نمی شناختم.

یکی یکی دست دادیم و آشنایی از همان جا شروع شد.

فرزانه که میزبان بود و به شدت جذاب..با ان مانتو به گمانم شبیه سنتی و شلوار کمی کوتاه و کفش های بندی جذاب تر هم شده بود.

بعد می رسیم به سارا با دختر نازنینش هلیا که چهره ی خاص و لبخندهای زیبایش عجیب برایم آشنا بود.

مهسا که تعریفش را قبل از ورود آقای عین برایم کرده بود را هم دوست داشتم البته کم کم..صدای بانمکش با آن طرز حرف زدن خاصش ویژگی بارزی بود که متمایزش می کرد.

بعد یکی یکی مابقی میهمان ها آمدند.

شیرین..

نسیم:دی

عاشق پسر بانمک و عجیبش شدم:دی

و بعد هم لیدا،خواهر مهسا..

همه که آمدند و خواستیم شمع هارو روشن کنیم باد و بارون شروع شد...

شب بسیار خوبی بود و من با ادم های جدید دیگری آشنا شدم و بسی هم لذت بردم از دیدارشون.

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 20:19 توسط сусан |

همیشه آن موقع ها که باید باشی نیستی!!!!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:4 توسط сусан

 

امروز میلاد توست

اری

تویی که  صبح تولدت برای نشنیدن تبریکات موبایلت را خاموشی کردی

تویی که حتی انتظار نمی کشیدی

یا شاید هم زیادی انتظار کشیدی که انها که همیشه بودند امروز هم باشند!!

ولی امیدی به بودنشان نداشتی

عزیزدلم!

امروز مادرت چشمم به در است تا دلبندش را که ۲۶ سال پیش یک همچین روزی به دنیا آورده ببیند.

مادرت دلش پر می کشد برایت..

تو که او را می شناسی..قد تمام دنیا مهربان است و جز خیر هیــــــــــــــــــــــچ نمی خواهد برایت.

و نه تنها مادرت...که تمام نزدیکانت به یادتند و دلشان می خواهد که روز میلادت را با تو باشند...

روزت مبااارک:)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:52 توسط сусан |

 

و خوب که بهش فکر کنیم همه‌ی ما آدم‌های بیچاره‌ای هستیم.

 

«مرد سوم- گراهام گرین- ترجمه‌ی محسن آزرم- نشر چشمه»

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:17 توسط сусан |

یکی بیاید و این اعتقادات از دست رفته ی مرا به من باز گرداند!!!

 

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:21 توسط сусан

کاش مادرم این همه خودش را به پای من نمی ریخت...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:32 توسط сусан

این جا ۲ روز است که هی باران می آید و نمی آید.

هوا شده هوای مرور خاطرات...شده مینسک

سرزمین سبزینه ی من.

رفتم به روزهای خوش اما پر از دلتنگی

روزهایی که باران شده بود تمام دلخوشی.

که به هوایش تمام راه دانشگاه و خوابگاه را پیاده گز می کردیم.

که از آن کلیسای قرمز زیر باران عکس بگیریم...

  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:5 توسط сусан |