حقیقتا ورای آن چیزی است که ما در جست و جوی آنیم...
علتش را نمی گویم اااا...حکمتش؟؟؟
داشتی به خاطرات می پیوستی که خودت یاد خودت را زنده کردی.
به دعوت فرزانه دوست اقای عین ما به تولد رفتیم
کجا؟
جاسمین یا یه همین چیزی.من کلا در به یاد موندن اسم ها و ضرب المثل ها مهارت خاصی دارم!!!
در بدو ورودمون و با کمی تاخیر اولین کسی که متوجهش شدم آقای الف بودند با آن چهره ی کاریکاتوریکشان.
ما بقی رو هم که اصلا نمی شناختم.
یکی یکی دست دادیم و آشنایی از همان جا شروع شد.
فرزانه که میزبان بود و به شدت جذاب..با ان مانتو به گمانم شبیه سنتی و شلوار کمی کوتاه و کفش های بندی جذاب تر هم شده بود.
بعد می رسیم به سارا با دختر نازنینش هلیا که چهره ی خاص و لبخندهای زیبایش عجیب برایم آشنا بود.
مهسا که تعریفش را قبل از ورود آقای عین برایم کرده بود را هم دوست داشتم البته کم کم..صدای بانمکش با آن طرز حرف زدن خاصش ویژگی بارزی بود که متمایزش می کرد.
بعد یکی یکی مابقی میهمان ها آمدند.
شیرین..
نسیم:دی
عاشق پسر بانمک و عجیبش شدم:دی
و بعد هم لیدا،خواهر مهسا..
همه که آمدند و خواستیم شمع هارو روشن کنیم باد و بارون شروع شد...
شب بسیار خوبی بود و من با ادم های جدید دیگری آشنا شدم و بسی هم لذت بردم از دیدارشون.
امروز میلاد توست
اری
تویی که صبح تولدت برای نشنیدن تبریکات موبایلت را خاموشی کردی
تویی که حتی انتظار نمی کشیدی
یا شاید هم زیادی انتظار کشیدی که انها که همیشه بودند امروز هم باشند!!
ولی امیدی به بودنشان نداشتی
عزیزدلم!
امروز مادرت چشمم به در است تا دلبندش را که ۲۶ سال پیش یک همچین روزی به دنیا آورده ببیند.
مادرت دلش پر می کشد برایت..
تو که او را می شناسی..قد تمام دنیا مهربان است و جز خیر هیــــــــــــــــــــــچ نمی خواهد برایت.
و نه تنها مادرت...که تمام نزدیکانت به یادتند و دلشان می خواهد که روز میلادت را با تو باشند...
روزت مبااارک:)
و خوب که بهش فکر کنیم همهی ما آدمهای بیچارهای هستیم.
«مرد سوم- گراهام گرین- ترجمهی محسن آزرم- نشر چشمه»
هوا شده هوای مرور خاطرات...شده مینسک
سرزمین سبزینه ی من.
رفتم به روزهای خوش اما پر از دلتنگی
روزهایی که باران شده بود تمام دلخوشی.
که به هوایش تمام راه دانشگاه و خوابگاه را پیاده گز می کردیم.
که از آن کلیسای قرمز زیر باران عکس بگیریم...