تبليغاتX
CoNtraSt
چه بی شرمانه دیروز را از یاد می بریم...

تو دیروز را از یاد بردی!!!!

  حقش نبود پازلي را كه به زحمت چيده بودم يك باره به هم بريزي...:(


خانم م.ع:

کجایی؟؟؟

هان؟!!!
اگر این پست و خوندی خودتو نشون بده و منو از این سردرگمی درار!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 13:8 توسط ... |

یه مدتی نیستم!!!

یه چیزی!!!شما ام زود زود آپ نکنین که اومدم برسم همه ی پستاتونو بخونم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:11 توسط ... |

وقتی یه چیزهایی به طور کل ارزششان را از دست داده باشند،

آیا ممکن است روزی دوباره برگردند؟
به نظرت آب ریخته را می توان جمع کرد؟

عجب مثال های جالبی وجود دارد که در قالبهای گوناگون می توان قرارشان داد.

گاهی جواب سوالهایم را از همین مَثَل ها بدست می آورم!
گاهی نیز کودکان جواب سوالهایم را می دهند...

 

می دانستم تعصبات بی جا مرا به این جا می کشاند!

 

وقتی به گذشته و اتفاقاتی که افتاده می نگرم ،

خنده ی تلخی می کنم !

از آن خنده ها که از گریه غمنگیز ترند:(

 

گاه جبهه گیری های بی جا و متعصبانه...

 حتی فکر کردن به آن دوران آزارم می دهد!

ولی این نکته را نباید فراموش کرد که:

 این تاریکی است که به روشنایی ارزش بخشیده!

 می فهمی چه می گویم؟؟؟!

 

نمی دانم تا به حال این گونه برایت اتفاق افتاده یا نه؟؟ که وقتی می خواهی از تجربیات گذشته ات استفاده کنی

آن تجربه،  صفرا فزوند!

می تواند بدترین اتفاق زندگیت باشد...

 

مثل این که قرار نیست من وسط بام باشم، یا از آن طرف می افتم یا از طرف دیگرش!!!!


پ.ن:

انتظار ندارم از این  پرت  و  پلاها  سر در بیاوری!!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:14 توسط ... |

 شمعیم و خوانده ایم خط سرنوشت خویش را                  ما  را  برای  سوز  و  گداز  آفریده اند

 

دیگر اهمیتی ندارد   د ن ی ا   و   آ د م ه ا ی ش    برایم!

و مثل همیشه آهی دردناک می کشم.

آهی که می سوزاند و آتشی است بر جانم!!!!

مدتی است شادی از این خانه رخت بر بسته ...

 

راست می گویند بعد از هر شادی بزرگی غمی عظیم تر در کمین است!!!


پ.ن:

آری، این نیز بگذرد  :دی

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:36 توسط ... |

اعتقاداتم همه فروریختند.

دیگر هیچ ندارم که به آن بنازم،  هیچ!

هر چه تلاش می کنم که برگردانمشان،  بی فایده است

اعمالی که انجام می دهم همه و همه اش فقط برای دلگرمی است.

نمی دانم کجایم را تسکین می دهد؟!!

شاید همین تسکین ندادن هاست که تسکین دهنده است...

ـ دیگر پشیمانی فایده ای ندارد ـ


من نمی دانم شما با سوالهای ذهنیتان چه می کنید؟!!!

ولی من کم مانده ...

 

پ.ن:

من نمی فهمم ما چرا داریم خودمونو گول می زنیم.یه چیزایی وجود داره و نمی شه انکارش کرد!

گریب فروت می گه واسه همه چیز دنبال دلایل قلمبه سلمبه می گردیم!!
ولی واقعا این طوری نیست...یعنی واسه من نیست!

محمد:هرچی دنبال دلایل سوالهای زهنی بگردی بدتر دیوونه تر میشی.

می تونی نگردی؟؟می تونی با بی خیالی طی کنی؟!!
نمی شه...

می دونی! مشکل ما ادما اینه که نشستیم سر جامونو انتظار داریم علامت سوالا حل شه! همین...

(در موارد خاص)

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 0:54 توسط ... |

تفاوت ها را احساس می کنم...

تغییرها هر چند کوچک هستند ولی قابل تامل اند!

کمی برایم عجیب است..و لذت بخش.

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 21:17 توسط ...

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
 
به خدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
 
می برم،تا که در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
 
شستشويش دهم از لکه عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
 
می برم تا زتو دورش سازم
زتو، ای جلوه اميد محال
 
می برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نکند ياد وصال
 
 
 
 
 
عاقبت بند سفر پايم بست
می روم، خنده به لب، خونين دل
 مي روم از دل من دست بردار
ای اميد عبث بی حاصل
(فروغ فرخزاد)
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 12:43 توسط ...

ز بیخودی طلب یار می کند حافظ****چو مفلسی که طلبکار گنچ قارون است

 

یه آه از ته دل می کشم و ...

تا می خواد غصه های این دنیا غصه دار ترم کنه یه نقطه ی عطف باعث می شه به کل بی خیال این دنیا و غصه هاش بشم...

  !!heh

این نیز بگذرد...


 پ.ن:

*- کاش یکی پیدا می شد که می فهمیدت!!!

*- تف به این زندگیه ت خ م ی,   تف!           

*ـ یه دوست واسم off گذاشته:

... فقط هواست به تصمیمایی که می گیری باشه و هیچ موقع افسوس گذرشته رو نخور و شاد باش از تصمیماتی که قبلا گرفتی!

گذشته رو فقط نگاه کن, آیند رو تصور نکن, حال حاضر رو از دست نده...

من:مرسی از لطفت.

                                      

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 3:0 توسط ... |

و چون می دانم به این جا می آیی...

پس همین جا برایت می نویسم:

می نویسم

که ای کاش خودت بودی.

ای کاش می دانستی در افکار و ارواح من چه می گذرد ،که این گونه مقابله به مثل نمی کردی!

ای کاش می دانستی که این طریق که پیش گرفته ای کار ساز نیست!!

کمی باور نکردنی است...ولی!باور کردم.


پ.ن:

*- به نظرت می شه خدایی نباشه؟؟؟

*-کویر سرزمین روحهایی است که از ازدحام دروغین جمعیت در خویش خزیده اندوآنجا در تنهایی وخلوت خود دنیای آرام و ساکت و پاک و مغروری ساخته اند،نه فریبی نه فریبنده ای،نه رنگی،نه بندی،بی هیچ تعلقی،آزاد ورها از هر چه آدمی را به بند می کشد،شنهای داغ فرش زیر پا وآسمان آبی سوزان سقف بالای سر.
کویریان مردمانی خوب ومهربان وصمیمی با روحی لطیف و زیبا و پاک که آشنائی را خبر می دهند هستند، با چهره ای مرموز ومتعالی و نگاههایی عمیق و ژرف که در پشت این نگاهها،معانی مقدس واهورائی وبزرگی وجود دارند که آدمی را دچار شگفتی وخجلت وکوچکی می کند

کویر سرزمینی است که در آن روحهای بزرگ خود را از دچار روحهای کوچک رهانیده اند،دشوار ترین چیز برای روحهای بزرگ زیستن در میان روحهای کوچک است آنها در آنجا صورت خود را با آفتاب کویر سرخ نگه داشته اند پابرروی شن های داغ،چهره بر آفتاب سوزان کویر،"ازکویر است که آدمی به معراج میرود".

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 23:6 توسط ... |

مثل این که حسرتها در انتظار من اند!!

هر چه بیشتر در این دالان به جلو می روم بیشتر غرق خواهش ها و تمنا ها می شوم.

خدایا من هنوز امید دارم...

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:11 توسط ... |