گفت کالا برگتو بگیری ا، نسوزه!

گفتم ما نونمونو تو خون ملت نمی‌زنیم!

عصبانی شد و گفت نون مفت خوردی برای همین حرف مفت هم میزنی.

نگاش کردم و گفتم درست میگی! دیگه نون مفت نمی‌خورم.

دارم وسایلمو جمع میکنم برم ... حرفش حساب بود.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴ساعت 12:38 توسط . |

میگه اینطوری نمیشه، باید کاری کرد.

بازم باس بریم پیاده روی.

این حداقل کاریه که ازمون بر میاد.

قرار ما از امشب ساعت ۷ تو خیابون برای پیاده‌روی ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴ساعت 10:35 توسط . |

فرزانه میگه؛ الان دیگه بکش بیرون ازش. دقیقا با همین کلمات. هر بار همین و میگه.

من سکوت میکنم.

چون پاسخش یک کلمه ست. کاش به این آسونی بود.

کاش همه چیز همینقدر در دسترس و آسون بود.

که اگر بود دو سال پیش دکمه ش رو میزدم.

و تا ابد خاموشش میکردم :)

و خلاص ...

و نه خلاصی از این داستان، خلاصی از تمام داستان‌هایی که میدونی نباید ادامه پیدا کنن و اساسا از ابتدا نباید ورود کنی اما روان کار خودش رو میکنه و به وقتش هم تمامش میکنه.

ما هم در این میان تمرین صبوری میکنیم ....

+ نوشته شده در سه شنبه ۹ دی ۱۴۰۴ساعت 13:33 توسط . |

استوریم و ریپلای کرده،

تو رو خدا برنگرد ایران. هر طور شده بمون. یه کاری دست و پا کن و بمون. این و دارم تو حالی میگم که کلی موهامو کندم، صورتم و چنگ زدم و ...

ازش میپرسم چی شده عزیزم؟ با میم دعوا کردین؟

دوباره تکرار می‌کنه تو که انگلیسیت خوبه، بمون ...

بهش میگم مراقب خودتون باشین.

----------------

تو برای هر جایی جز اینجا (ایران) ساخته شدی‌.

چرا نرفتی؟

...

من اما ریشه در خاکم ....

+ نوشته شده در شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴ساعت 6:4 توسط . |

سر میز صبحانه

بهش گفتم تو تنها کسی هستی تو زندگیم که هر بار پشت سرم رو نگاه کردم اونجا بودی.

همیشه هستی.

و بعد نگاهم رو بردم سمت پنجره.

و سکوت کردم که اشکهام نریزه.

چه تلاش مذبوحانه‌ای...

در تلاش بودم که اشکهام رو از کی پنهان کنم؟ از تنها کسی که همیشه هست؟

نفس عمیق کشیدم و اشکهام رو قبل اینکه به گونه ام برسن پاک کردم.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:43 توسط . |

هر بار که مامان میره سفر انچنان این میل به استقلال و تنها زیست کردن در من بالا میاد برای جدا شدن ازش ثانیه شماری میکنم ...

+ نوشته شده در سه شنبه ۸ مهر ۱۴۰۴ساعت 9:33 توسط . |

به به

چه میکنه پوکساید 🤗😇

از فروپاشی روانی نجاتت میده.

باس به مراجعینم پیشنهادش بدم 😁

+ نوشته شده در یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴ساعت 9:42 توسط . |

از جایی به بعد تو دائم با این سوال رو به رو میشی که خوب بعدش چی؟

و این سوال بی‌خودیه.

چون بچه‌ها وقتی دارن یه لگو رو می‌سازن و بعد خرابش می‌کنن.

یا تو ساحل با ماسه یه چیزی خلق می‌کنند و میدونن بعدش آب میاد و خرابش میکنه.

به بعدش کاری ندارن.

همون لحظه‌ست که مهمه.

این بَعد رو کی تو کله ی آدم بزرگسال درست کرد؟

یا بهتره بپرسم چه اتفاقی برای آدمی در روند رشدش افتاد که بعد اینقدر مهم شد؟

بعدی که اگر عمیق بهش نگاه کنیم وجود نداره!

+ نوشته شده در جمعه ۴ مهر ۱۴۰۴ساعت 9:30 توسط . |

برام نوشته: مثل یک اثر هنری زیبا هستی.

راستش مهمه که کی ازت تعریف کنه.

اونی که باس تعریف کنه نمیکنه! تعریف بقیه ام که به هیچ جات نمیشه.

-------------------------

میم خیلی مرد خوبیه. واقعا خوبه. مثل آینه صافه. نقطه ضعف من صداقت آدماست. با همین ویژگی همیشه میشه من و خر کرد. ولی هیچ میلی نیست.

لعنتی.

یک چیزی در من مرده ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۴ساعت 12:33 توسط . |

جلسه رو خوب شروع کردم.

طرد شدم. خیلی طرد شدم. از همه جا. از همه کسی. خواستگارانم همه جلسه اول اومدن رفتن. خواهر ناکامی و تجربه رو کرده. من چه خاکی تو سرم بریزم با این حجم ناکامی که تجربه کرده؟

به ناکامی های خودم فکر کردم‌. قابل مقایسه نبود.

گفت هیچ خاطره ای از بچگیش نداره. این و گذاشت اخر جلسه گفت. باید جلسه رو نگه می‌داشتم. ولی بهش گفتم موضوع به این مهمی و چرا گذاشتی آخر جلسه؟ باید هفته ی دیگه حرف بزنیم ازش.

از دفتر اومدم بیرون شهر شبیه فیلم‌های آخرالزمانی شده بود. گرد و خاک. عجیب و غریب.

یه پسری به نام مخفف میم، یه دو سالی میشه من و تو اینستاگرام دنبال میکنه. از قضا خونه ش هم نزدیک ماست. بهم قبل جلسه مسیج زد میخوام ببینمت. با اینکه آدم تلخ و سختی هستی. ولی اگه اکی هستی ببینمت. توضیح دادم جلسه دارم. گفت بعد جلسه یه تک پا فقط. گفتم اکی. بعد جلسه تکست دادم کارم تمومه. لوکیشن فرستاد. بهار ۱۸. رفتم و دیدم یه مرد سوپر خوشتیپ کنار خیابون ایستاده. با دست اشاره کرد که برام جا پارک گرقته.

در ماشین و باز کرد و یا کادو گذاشت رو صندلی شاگرد گفت یه چیز ناقابله. پیاده شو یکم قدم‌ بزنیم.

در ماشین و قفل کردم و رفتم تو پیاده رو. با یه فاصله ای قدم میزد. ساکت بودم. گفت حرف بزن. گفتم چی بگم؟ حرفی ندارم راستش‌.

گفت میدونم خیلی هم فاز نیستیم. ولی دختر عجیبی هستی. پرسیدم چطور؟ گفت محکمی، قاطعی. لوس نیستی‌.

سرم رو تکون دادم نمیدونم به چه نشانه ای.

پرسید چند وقته تو رابطه نیستی؟ گفتم داره ۲ سال میشه. گفت چرا بریک اپ کردی؟ گفتم نمیدونم‌.

سکوت کرد.

گفت یعنی چی؟ گفتم بدون هیچ حرفی هر کی رفت سی خودش‌ دیگه. گفت یعنی نپرسیدی؟ چرا؟ چی شد؟ گفتم یه دست و پایی زدم ولی خوب ... خیلی کلنجار نرفتم با داستان‌.

برگشتم خونه‌.

مسیج زد من خیلی ازت خوشم اومده.

همینجوری هم ولت نمیکنم برم!

قول میدم.

:)

+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۴ساعت 0:25 توسط . |

مطالب قدیمی‌تر